سفارش تبلیغ
طرح 24000 شهید
کلبه ی عشق






کلبه ی عشق

سمیرا[28]








خوب است که خدا تو را آفریده...


خوب است که خدا تو را ،مهربان و عزیز آفریده...


و بهتر آن که خداوند تو را برای من آفریده و بس...


پس در انتظارت می مانم



   "می نویسم از تو، از تو ای پاک ترین ، تازه ترین نغمه ی عشق


 تو که سر سبز ترین منظره ای ، تو که سرشار ترین عاطفه را ،


 نزد تو پیدا کردم وتو که سنگ صبورم هستی ؛ در تمام لحظاتی


 که خدا شاهد اندوهم هست به تو می اندیشم و به تو می بالم


 و از تو می گیرم ، هر چه انگیزه درونم دارم روزها می گذرد ،


عشق ما رو به خدایی شدن است رو به برتر شدن از هر حسی ،


که در این عالم خاکی پیداستدوستت می دارم از همین نقطه ی


خاکی تا عرش




نوشته شده در چهارشنبه 23/9/90ساعت 7:14 عصر توسط سمیرا نظرات () |

در روزهای تنهایی تنها نام تو ارام بخش خاطرم بود


من به یاد تو هر شب برایت چراغی روشن می گذارم


تا در شب های برفی راه خانه ام را گم نکنی و برای


پذیرایی از تو سبد سبد خاطره و محبت برایت روی میز


میگذارم و سیب های سبز و سرخ کال و رسیده را از


تک درخت عشقم برایت می چینم تا بفهی تمامی


وجودم از ان توست و حاضر هستم برایت تمامی جاده های


انتظار را با عشق بپیما یم اکنون که ورق های زندگی


تلخ و شیرین خوب وبد با هم میگذرد چاره ای ندارم جز


انکه باز هم به انتظارت در شبهای برفی بنشینم...


 


نوشته شده در شنبه 16/7/90ساعت 6:12 عصر توسط سمیرا نظرات () |

 


این سوی زندگی من و تو هستیم و آن سوی دیگر سر نوشت !


این سو دستها در دست هم است و آن سو عاقبت این عشق !


به راستی آخر این داستان چگونه است ؟ تلخ یا شیرین ؟


سهم من و تو جدایی است یا برابر است با تولد زندگی مان ؟


چه زیباست لحظه ای که من به


سهم خویش رسیده باشم و تو نیز به ارزوی خود !


چه زیباست لحظه ای که سر نوشت


با دسته گلی سرخ به استقبال ما خواهد آمد!


چه تلخ است لحظه جدایی ما و چه غم انگیز است لحظه خداحافظی ما !


این سوی زندگی ما در تب و تاب یک دیدار می باشیم ....


و آن سوی زندگی یک علامت سوال در آخر قصه من و تو دیده می شود !


آیا ما به هم میرسیم یا نمیرسیم ؟


سرانجام این داستان به کجا ختم خواهد شد ؟


 


نوشته شده در چهارشنبه 23/6/90ساعت 8:1 عصر توسط سمیرا نظرات () |

برایت از احساسم مینویسم، بخوان
برایت از عشق میگویم ،همیشه با من بمان
من که برایت مانده ام ، تو نیز همیشه برایم بمان
من که خیلی بی وفایی دیده ام ، تو دیگر بی وفا نباش
حس کن مرا ، ببین که چه احساس عاشقانه ای به تو دارم
من که جز تو کسی را ندارم ، من که جز تو کسی را دوست ندارم
تو را از جنس خودم میدانم ، بدان که همیشه با تو وفادار میمانم
ارزش تو را بالاتر از عشق میدانم ، من که همیشه از دلتنگی تو گریانم
برایت از احساسم مینویسم ، با احساستر از همیشه بخوان
برایت از عشق سخن میگویم ، عاشقانه تر از گذشته گوش کن
ببین حال مرا ، این قلب مجنون مرا ، ببین که من در روزهای تنهایی اینگونه نبودم ،
آنگاه که تو را دیدم بیمار شدم ، از درد عشق شکسته شدم
حالا دوای این دردهایم تویی ، همدم و همزبان دل تنهایم تویی
بگو از عشق برایم ، میخواهم بشنوم صدای مهربانت را ،
بگو از عشق برایم ، میخواهم آرام کنی دل پر از گناهم را
این همان نواست ، این همان صدای آشناست
همان صدایی که با آن به اوج عشق میرسم.


 


نوشته شده در دوشنبه 14/6/90ساعت 8:30 عصر توسط سمیرا نظرات () |


 


 


کاش میشد زندگی همیشه با هم بودن بود
در کنار هم ، با هم ، میساختیم رویای شیرینی که همیشه در سر داشتیم
تو میگفتی از آرزوهایت ، من مینشستم به پای حرفهایت
حس همیشگی من ، همان احساس قلبی تو است
لحظه های ناب من در اعماق قلب مهربان تو است
ساده تر مینویسم ، ساده تر حرف دلم را به تو میگویم تا لحظه هایمان نیز صاف و ساده بگذرد
بیش از هر چیز بودنت مرا آرام میکند، وقتی نگاهم میکنی چشمهایت مرا خوشحال میکند
کاش میشد زندگی همیشه اینگونه بود، نه درد دوری ، نه بی قراری و انتظار
هر زمان نیستی در کنارم، به شنیدن صدایت نیز قانعم، اگر روزی نشنوم صدای گرمت را،احساس بودنت در قلبم همیشه می تابد
می تابد و لحظه هایم را گرم میکند، گاهی دستانم هوس موهای نرمت را میکند
تا تو را نوازش کنم ، تا از قلبت خواهش کنم ، که همیشه با من بماند
بماند و بخواند آواز همیشه ماندن را
کاش میشد زندگی همیشه با هم بودن بود
کاش میشد در کنار هم ، با هم ،به سادگی میگذشتیم از پلهای انتظار…
من و تو با هم یکی شده ایم ، من و تو دو عاشقی شده ایم که به زندگی خواهیم گفت همیشه با همیم!


نوشته شده در دوشنبه 31/5/90ساعت 6:45 عصر توسط سمیرا نظرات () |






دستهایم بی حس و نگاهم نگران
می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس
این قلم ؛ این کاغذ ؛ اینهمه مورد خوب
راستش می دانی طاقت کاغذ من طاق شده . . .
پیکر نازک تنها قلمم ؛ زیر آوار غم و درد دگر خرد شده
می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس . . .
می توانی تو از این دنیای وحشی بنویس
من دگر خسته شدم . . .
راست گفتند می شود زیبا دید؛ می شود آبی ماند
اما ... تو بگو...... گل پرپر شده زیباییست؟؟؟!!! رنگ مرگ ِ عشق آبیست؟
می توانی تو بیا؛ این قلم ؛ این کاغذ
بنشین گوشه دنجی و از این شب بنویس
بنویس از کمر بید شکسته ؛ و یک پنجره ساکت و بسته
هر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکش . . .
صحنه ئ پیچش یک پیچک زشت
جراتش را داری که ببینی قلمت می شکند؟
کاغذت می سوزد؟
من دگر خسته شدم . می توانی تو بیا
این قلم؛ این کاغذ ؛ اینهمه مورد خوب
من دگر خسته ام از این تب و تاب .


نوشته شده در یکشنبه 23/5/90ساعت 4:17 عصر توسط سمیرا نظرات () |

 

دل سوختن؟ رسم عاشقی این نیست که تک و تنها بسوزی و دیگر نمانی، ... کاش می دانستیم که زودتر از ما، عشق ماست که برای دوری ما می سوزد و می سازد... کاش می فهمیدیم که قدر بودن، قدر عاشقی، قدر عشق چیست و چقدر است، کاش بیراه نمی رفتیم و می ماندیم چون روز اول، عاشق، عاشق، ... بازی با کلمات قشنگ است، بازیگری حرفه ای می خواهد، اما، قسم ، که حقیقت عشق، وجود هرگونه بازی و بازیسازی را بی نیاز از دروغ و نیرنگ می سازد... نمی دانم! بلد نیستم! من نمی دانم دل سوختن برای چیست؟ مرا سوختنی نباشد جز برای عشقم، برای او، برای بودن با او و دور ماندن از او، می سوزم، آری، اما نه به درد این بازیگر قهار و خوشرنگ زندگی، نه به سختی و دل تنگی نمادین این دنیای پوشالی... آری می سوزم، از درد دور بودن و عاشقی، از غم اشک و سردی، می سوزم، اما نمی دانم چرا؟ ... خودی برایم دیگر نمانده است، نمی خواهم، خودی را که ز عشقم دور می سازد نمی خواهم، می سوزانمش، آری، می سوزانمش هر دل و هر نگاهی که مرا دور سازد از عشقم، و می بوسم، می بویم، می جویم دلی را، دستی را، سخنی را، نگاهی را، هر نسیم و بادی را که وجودم را به او و عشقم نزدیک سازد، من بنده عشقم، بنده عاشقی...

نوشته شده در یکشنبه 23/5/90ساعت 3:49 عصر توسط سمیرا نظرات () |



قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت